جستجو

تبلیغات



خدایا کفر نمیگویم پس چه گویم

    خدایا کفر نمیگویم،

    پریشانم،

    چه میخواهی تو از جانم؟!

    مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.


    خداوندا!

    اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

    لباس فقر پوشی

    غرورت را برای تکه نانی

    به زیر پای نامردان بیاندازی

    و شب آهسته و خسته

    تهی دست و زبان بسته

    به سوی خانه باز آیی

    زمین و آسمان را کفر میگویی

    نمیگویی؟!


    خداوندا!

    اگر در روز گرما خیز تابستان

    تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

    لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

    و قدری آن طرفتر

    عمارتهای مرمرین بینی

    و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

    زمین و آسمان را کفر میگویی

    نمیگویی؟!


    خداوندا!

    اگر روزی بشر گردی

    ز حال بندگانت با خبر گردی

    پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


    خداوندا تو مسئولی.

    خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

    در این دنیا چه دشوار است،

    چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

    دکتر شریعتی


    این مطلب تا کنون 23 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ شنبه 25 خرداد 1392
    منبع
    برچسب ها : خداوندا ,میگویینمیگویی؟ خداوندا ,
    خدایا کفر نمیگویم پس چه گویم

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز پنجشنبه 3 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر